A A A A A

زندگی: [اخلاق]

اعمال رسولان ۲:۳۸
پطرس جواب داد: «هر يک از شما بايد از گناهانتان دست كشيده، بسوی خدا باز گرديد و به نام عيسی تعميد بگيريد تا خدا گناهانتان را ببخشد. آنگاه خدا به شما نيز اين هديه، يعنی روح‌القدس را عطا خواهد فرمود.

کولوسيان ۳:۱۷-۲۳
[۱۷] گفتار و كردار شما، شايستۀ نام عيسای خداوند باشد؛ و توسط او به حضور خدای پدر بياييد تا تشكرات خود را به او تقديم كنيد.[۱۸] ای زنان، از شوهران خود اطاعت كنيد، زيرا اين خواست خداوند است.[۱۹] ای شوهران، همسران خود را محبت نماييد و با ايشان تندی و تلخی نكنيد.[۲۰] ای فرزندان، مطيع پدر و مادر خود باشيد، زيرا اين خداوند را خشنود می‌سازد.[۲۱] و شما پدران، فرزندانتان را آنقدر سرزنش نكنيد كه دلسرد و دلشكسته شوند.[۲۲] ای غلامان، در هر امری مطيع اربابان خود در اين دنيا باشيد. نه تنها در حضور ايشان به وظايف خود خوب عمل كنيد، بلكه بسبب محبت و احترامتان به مسيح، هميشه از صميم قلب خدمت نماييد.[۲۳] هر كاری را از جان و دل انجام دهيد، درست مانند اينكه برای مسيح كار می‌كنيد، نه برای اربابتان.

تثنييه ۲۳:۱۷
از دختران اسرائيلی كسی نبايد فاحشه شود و از پسران اسرائيلی كسی نبايد لواط شود.

جامعه ۹:۱۰
هر كاری كه می‌كنی آن را خوب انجام بده، چون در عالم مردگان، كه بعد از مرگ به آنجا خواهی رفت، نه كار كردن هست، نه نقشه كشيدن، نه دانستن و نه فهميدن.

يوحنا ۱۶:۱۳
ولی وقتی روح‌القدس كه سرچشمه‌‌ء همه‌‌ء راستی‌ها است بيايد، تمام حقيقت را به شما آشكار خواهد ساخت. زيرا نه از جانب خود، بلكه هر چه از من شنيده است خواهد گفت. او از آينده نيز شما را باخبر خواهد ساخت.

لاويان ۱۹:۲
***

لاويان ۱۹:۱۳-۱۸
[۱۳] «مال كسی را غصب نكنيد و به كسی ظلم ننماييد و مزد كارگران خود را به‌موقع بپردازيد.[۱۴] «شخص كر را نفرين نكنيد و پيش پای كور سنگ نياندازيد. از من بترسيد، زيرا من خداوند شما هستم.[۱۵] «هنگام قضاوت، از فقير طرفداری بيجا نكنيد و از ثروتمند ترسی نداشته باشيد، بلكه هميشه قضاوتتان منصفانه باشد.[۱۶] «سخن چينی نكنيد و با پخش خبر دروغ باعث نشويد كسی به مرگ محكوم شود.[۱۷] «از كسی كينه به دل نگيريد، بلكه اختلاف خود را با او حل كنيد مبادا بخاطر او مرتكب گناه شويد .[۱۸] از همسايۀ خود انتقام نگيريد و از وی نفرت نداشته باشيد بلكه او را چون جان خويش دوست بداريد زيرا من خداوند، خدای شما هستم.

لوقا ۶:۳۱
با مردم آنگونه رفتار كن كه انتظار داری با تو رفتار كنند.

لوقا ۱۶:۱۰
«اگر در كارهای كوچک درستكار باشيد، در كارهای بزرگ نيز درستكار خواهيد بود؛ و اگر در امور جزئی نادرست باشيد، در انجام وظايف بزرگ نيز نادرست خواهيد بود.

امثال ۱۱:۱-۳
[۱] خداوند از تقلب و كلاه‌برداری متنفر است، ولی درستكاری و صداقت را دوست دارد.[۲] تكبر باعث سرافكندگی می‌شود، پس دانا كسی است كه فروتن باشد.[۳] صداقت مرد درستكار راهنمای اوست، اما نادرستی شخص بدكار، او را به نابودی می‌كشاند.

امثال ۱۹:۱
بهتر است انسان فقير باشد و با صداقت زندگی كند تا اينكه از راه نادرست ثروتمند شود.

امثال ۲۲:۶
بچه را در راهی كه بايد برود تربيت كن و او تا آخر عمر از آن منحرف نخواهد شد.

امثال ۲۵:۲۱
اگر دشمن تو گرسنه است به او غذا بده و اگر تشنه است او را آب بنوشان.

روميان ۱:۲۶
به همين دليل است كه خدا مردم را به حال خود رها كرده است تا خويشتن را به گناهان زشت آلوده سازند، بطوری كه حتی زنها بجای روابط جنسی طبيعی، با زنان ديگر مرتكب اعمال قبيح می‌گردند،

روميان ۲:۱
شايد كسی پيش خود فكر كند اين مردم چقدر پست هستند كه دست به چنين كارهايی می‌زنند. اما كسی كه چنين فكر می‌كند، خودش نيز بهتر از آنها نيست. هرگاه كسی بگويد كه اين اشخاص بدكار بايد مجازات شوند، در حقيقت خودش را محكوم می‌كند، چون او نيز همان گناهان را مرتكب می‌شود.

متی ۷:۱۲-۲۱
[۱۲] «پس آنچه می‌خواهيد ديگران برای شما بكنند، شما همان را برای آنها بكنيد. اين است خلاصۀ تورات و كتب انبياء.[۱۳] «فقط با عبور از درِ تنگ می‌توان به حضور خدا رسيد. جاده‌ای كه به طرف جهنم می‌رود خيلی پهن است و دروازه‌اش نيز بسيار بزرگ، و عدۀ زيادی به آن راه می‌روند، و براحتی می‌توانند داخل شوند.[۱۴] اما دری كه به زندگی جاودان باز می‌شود، كوچک است و راهش نيز باريک، و تنها عدۀ كمی می‌توانند به آن راه يابند.[۱۵] «از پيامبران دروغين برحذر باشيد كه در لباس ميش نزد شما می‌آيند، ولی در باطن گرگهای درنده می‌باشند.[۱۶] همانطور كه درخت را از ميوه‌اش می‌شناسند، ايشان را نيز می‌توان از اعمالشان شناخت. شما يقيناً فرق درخت انگور و خار بيابان، و فرق انجير و بوتۀ خار را می‌دانيد.[۱۷] درخت سالم ميوۀ خوب می‌دهد و درخت فاسد ميوۀ بد.[۱۸] درخت سالم نمی‌تواند ميوۀ بد بدهد؛ درخت فاسد نيز ميوۀ خوب نمی‌دهد.[۱۹] درختهايی كه ميوه‌‌ء بد می‌دهند، بريده و در آتش انداخته می‌شوند.[۲۰] بلی، به اين گونه می‌توانيد پيامبران دروغين را از اعمالشان بشناسيد.[۲۱] «گمان نكنيد هر كه خود را مؤمن نشان دهد، به بهشت خواهد رفت. ممكن است عده‌ای حتی مرا «خداوند» خطاب كنند، اما به حضور خدا راه نيابند. فقط آنانی می‌توانند به حضور خدا برسند كه ارادۀ پدر آسمانی مرا بجا آورند.

يوحنا ۱۳:۳۴-۳۵
[۳۴] «پس حال، دستوری تازه به شما می‌دهم: يكديگر را دوست بداريد همانگونه كه من شما را دوست می‌دارم.[۳۵] محبت شما به يكديگر، به جهان ثابت خواهد كرد كه شما شاگردان من می‌باشيد.»

دوم تيموتيوس ۳:۱۶-۱۷
[۱۶] در واقع تمام قسمت‌های كتاب مقدس را خدا الهام فرموده است. از اين جهت، برای ما بسيار مفيد می‌باشد، زيرا كارهای راست را به ما می‌آموزد، اعمال نادرست را مورد سرزنش قرار می‌دهد و اصلاح می‌كند، و ما را بسوی زندگی خداپسندانه هدايت می‌نمايد.[۱۷] خدا بوسيلۀ كلامش ما را از هر جهت آماده و مجهز می‌سازد تا به همه نيكی نماييم.

حزقيال ۱۶:۴۹-۵۰
[۴۹] گناه خواهرت سدوم و دخترانش اين بود كه از فراوانی نعمت و آسايش و امنيت مغرور شده بودند و هيچ به فكر فقرا و مستمندان نبودند.[۵۰] آنها با كمال گستاخی در حضور من مرتكب اعمال زشت و بت‌پرستی می‌شدند؛ بنابراين من نيز ايشان را از ميان بردم.

غلاطيان ۵:۱۹-۲۱
[۱۹] هنگامی كه از اميال و خواسته‌های نادرست خود پيروی می‌كنيد، اين گناهان وارد زندگی شما می‌شوند: زنا و انحرافات جنسی و بی‌عفتی؛[۲۰] بت‌پرستی و جادوگری و احضار ارواح؛ دشمنی و دو بهم زنی؛ كينه‌توزی و خشم؛ خودخواهی و نفع‌طلبی، شكايت و انتقاد و بهانه‌جويی؛ در اشتباه دانستن ديگران و بر حق شمردن خود و اعضای گروه خود؛[۲۱] حسادت و آدم‌كشی؛ مستی و عياشی و چيزهايی از اين قبيل. همانطور كه قبلاً هم اشاره كردم، باز تكرار می‌كنم هر كه اين چنين زندگی كند، هرگز در ملكوت خدا جايی نخواهد داشت.

اول قرنتيان ۶:۹-۱۱
[۹] مگر نمی‌دانيد كه مردم نادرست از بركات سلطنت خدا بی‌نصيب خواهند ماند؟ خود را فريب ندهيد! شهوت‌رانان، بت‌پرستان و زانيان و آنانی كه بدنبال زنان و مردان بدكاره می‌افتند، و همينطور دزدان، طمعكاران، مشروب‌خواران و كسانی كه به ديگران تهمت می‌زنند و يا مال مردم را می‌خورند، در دنيای جديدی كه خدا سلطنت می‌كند، جايی نخواهند داشت.[۱۰] ***[۱۱] بعضی از شما در گذشته، چنين زندگی گناه‌آلودی داشتيد، اما اكنون گناهانتان شسته شده، و شما وقف خدا و مورد پسند او شده‌ايد، و اين در اثر كار خداوند ما عيسی و قدرت روح‌القدس ميسر شده است.

روميان ۱۳:۸-۱۰
[۸] تمام بدهی‌های خود را بپردازيد تا به كسی مديون نباشيد. فقط خود را مديون بدانيد كه مردم را محبت كنيد. هرگز از محبت نمودن باز نايستيد زيرا با محبت كردن به ديگران، در واقع از احكام الهی اطاعت كرده‌ايد و خواست خدا را بجا آورده‌ايد.[۹] اگر همسايه و همنوع خود را به همان اندازه دوست بداريد كه خود را دوست می‌داريد، هرگز راضی نخواهيد شد كه به او صدمه بزنيد، يا فريبش دهيد، يا او را به قتل برسانيد و يا مالش را بدزديد؛ و هرگز به زن و به اموال او چشم طمع نخواهيد دوخت؛ خلاصه، هيچيک از كارهايی را كه خدا در ده فرمان منع كرده است، انجام نخواهيد داد. بنابراين، ده فرمان در اين فرمان خلاصه می‌شود كه «همسايۀ خود را دوست بدار، به همان اندازه كه خود را دوست می‌داری.»[۱۰] بلی، محبت به هيچكس بدی نمی‌كند. پس اگر به انسانها محبت نماييد، مانند آنست كه همۀ دستورات و احكام الهی را بجا آورده‌ايد. خلاصه، تنها حكم و قانونی كه لازم داريد، محبت است.

يعقوب ۱:۱۲-۱۵
[۱۲] خوشابه حال كسی كه آزمايشهای سخت زندگی را متحمل می‌شود، زيرا وقتی از اين آزمايشها سربلند بيرون آمد، خداوند تاج حيات را به او عطا خواهد فرمود، تاجی كه به تمام دوستداران خود وعده داده است.[۱۳] وقتی كسی وسوسه شده، بسوی گناهی كشيده می‌شود، فكر نكند كه خدا او را وسوسه می‌كند، زيرا خدا از گناه و بدی بدور است و كسی را نيز به انجام آن، وسوسه و ترغيب نمی‌كند.[۱۴] وسوسه يعنی اينكه انسان فريفته و مجذوب افكار و اميال ناپاک خود شود.[۱۵] اين افكار و اميال ناپاک، او را به انجام كارهای گناه‌آلود می‌كشاند؛ و اين كارها نيز منجر به مرگ می‌گردند، كه همانا مجازات الهی است.

مرقس ۱۲:۲۸-۳۱
[۲۸] يكی از علمای مذهبی كه آنجا ايستاده بود و به گفت و گوی ايشان گوش می‌داد، وقتی ديد عيسی چه جواب دندان‌شكنی به آنان داد، پرسيد: «از تمام احكام خدا، كدام از همه مهمتر است؟»[۲۹] عيسی جواب داد: «آنكه می‌گويد: ای قوم اسرائيل گوش كن، تنها خدايی كه وجود دارد خداوند ماست.[۳۰] و بايد او را با تمام قلب و جان و فكر و نيروی خود دوست بداری.[۳۱] «دومين حكم مهم اين است: ديگران را به اندازۀ خودت دوست داشته باش. «هيچ دستوری مهمتر از اين دو نيست.»

لوقا ۱۰:۱۰-۲۸
[۱۰] «اما اگر شهری شما را نپذيرفت، به كوچه‌های آن برويد و بگوييد:[۱۱] «ما حتی گرد و خاک شهرتان را كه بر پايهای ما نشسته، می‌تكانيم تا بدانيد كه آيندۀ تاريكی در انتظار شماست. اما بدانيد كه درِ رحمت خدا به روی شما گشوده شده بود.»[۱۲] حتی وضع شهر گناهكاری چون سدوم، در روز داوری، از وضع چنان شهری بهتر خواهد بود.[۱۳] «وای بر شما ای اهالی خورزين و بيت‌صيدا! چه سرنوشت وحشتناكی در انتظار شماست! چون اگر معجزاتی را كه برای شما كردم در شهرهای فاسدی چون صور و صيدون انجام می‌دادم، اهالی آنجا مدتها پيش به زانو درمی‌آمدند و توبه می‌كردند، و يقيناً پلاس می‌پوشيدند و خاكستر بر سر خود می‌ريختند، تا نشان دهند كه چقدر از كرده خود پشيمانند.[۱۴] بلی، در روز داوری، مجازات مردم صور و صيدون از مجازات شما بسيار سبكتر خواهد بود.[۱۵] ای مردم كفرناحوم، به شما چه بگويم؟ شما كه می‌خواستيد تا به آسمان سربرافرازيد، بدانيد كه به جهنم سرنگون خواهيد شد!»[۱۶] سپس به شاگردان خود گفت: «هر كه شما را بپذيرد، مرا پذيرفته است، و هر كه شما را رد كند، در واقع مرا رد كرده است، و هر كه مرا رد كند، خدايی را كه مرا فرستاده، رد كرده است.»[۱۷] پس از مدتی هفتاد شاگرد برگشتند و با خوشحالی به عيسی خبر داده، گفتند: «خداوندا، حتی ارواح پليد نيز به نام تو، از ما اطاعت می‌كنند!»[۱۸] عيسی فرمود: «بلی، من شيطان را ديدم كه همچون برق، از آسمان به زير افتاد![۱۹] من به شما قدرت بخشيده‌ام تا بر همه نيروهای شيطان مسلط شويد و از ميان مارها و عقربها بگذريد و آنها را پايمال كنيد؛ و هيچ چيز هرگز به شما آسيب نخواهد رسانيد![۲۰] باوجود اين، فقط از اين شادی نكنيد كه ارواح پليد از شما اطاعت می‌كنند، بلكه از اين شاد باشيد كه نام شما در آسمان ثبت شده است!»[۲۱] آنگاه دل عيسی سرشار از شادی روح خدا گرديد و فرمود: «ای پدر، ای مالک آسمان و زمين، تو را سپاس می‌گويم كه اين امور را از اشخاص متفكر و دانای اين جهان پنهان كردی و به كسانی آشكار ساختی كه با سادگی، همچون كودكان به تو ايمان دارند. بلی، ای پدر، تو را شكر می‌كنم، چون خواست تو چنين بود.»[۲۲] سپس به شاگردان خود گفت: «پدرم، خدا، همه چيز را در اختيار من قرار داده است. پسر را هيچكس نمی‌شناسد بغير از پدر، و پدر را نيز كسی براستی نمی‌شناسد، مگر پسر و آنانی كه از طريق پسر او را بشناسند.»[۲۳] سپس، در تنهايی به آن دوازده شاگرد فرمود: «خوشابحال شما كه اين چيزها را می‌بينيد![۲۴] چون پيامبران و پادشاهان زيادی در روزگاران گذشته، آرزو داشتند كه آنچه شما می‌بينيد و می‌شنويد، ببينند و بشنوند![۲۵] روزی يكی از علمای دين كه می‌خواست اعتقادات عيسی را امتحان كند، از او پرسيد: «استاد، انسان چه بايد بكند تا حيات جاودانی را بدست بياورد؟»[۲۶] عيسی به او گفت: «در كتاب تورات، در اين باره چه نوشته شده است؟»[۲۷] جواب داد: «نوشته شده كه خداوند، خدای خود را با تمام دل، با تمام جان، با تمام قوت و با تمام فكرت دوست بدار. همسايه‌ات را نيز دوست بدار، همانقدر كه خود را دوست می‌داری!»[۲۸] عيسی فرمود: «بسيار خوب، تو نيز چنين كن تا حيات جاودانی داشته باشی.»

افسسيان 6:5-9
[5] ای غلامان، از اربابتان در اين دنيا با ترس و احترام اطاعت نماييد و ايشان را از صميم قلب خدمت كنيد، با اين تصور كه مسيح را خدمت می‌كنيد.[6] طوری نباشد كه وظايف كاری خود را فقط در حضور ايشان خوب انجام دهيد، و وقتی نيستند شانه خالی كنيد. بلكه همچون خادمين مسيح كه خواست خدا را با جان و دل انجام می‌دهند، هميشه وظيفه خود را انجام دهيد.[7] با عشق و علاقه كار كنيد، درست مانند آنكه برای خداوند كار می كنيد، نه برای انسان.[8] فراموش نكنيد كه چه غلام باشيد چه آزاد، برای هر عمل نيكو كه انجام می‌دهيد، از خداوند پاداش خواهيد گرفت.[9] و شما اربابان، با غلامان و زيردستان خود درست رفتار كنيد، همانطور كه به ايشان نيز گفتم كه با شما درست رفتار نمايند. آنان را تهديد نكنيد. فراموش نكنيد كه شما هم غلام هستيد، غلام عيسی مسيح. شما هر دو يک ارباب داريد و او از كسی طرفداری نمی‌كند.

اول قرنتيان ۱۳:۱-۱۳
[۱] اگر عطای سخن گفتن به زبانهای مردم و فرشتگان را داشته باشم، زبانهايی كه هيچگاه نياموخته‌ام، اما در وجود خود نسبت به انسانها محبت نداشته باشم، همچون طبلی توخالی و سنجی پر سروصدا خواهم بود.[۲] اگر عطای نبوت داشته باشم، و از رويدادهای آينده آگاه باشم و همه چيز را دربارۀ هر چيز و هركس بدانم، اما انسانها را دوست نداشته باشم، چه فايده‌ای به ايشان خواهم رساند؟ يا اگر چنان ايمانی داشته باشم كه به فرمان من كوه‌ها جابجا گردند، اما انسانها را دوست نداشته باشم، باز هيچ ارزشی نخواهم داشت.[۳] اگر تمام اموال خود را به فقرا ببخشم و بخاطر اعلام پيغام انجيل، زنده‌زنده در ميان شعله‌های آتش سوزانده شوم، اما نسبت به انسانها محبتی نداشته باشم، تمام فداكاريهايم بيهوده خواهد بود.[۴] كسی كه محبت دارد، صبور است و مهربان؛ حسود نيست و به كسی رشک نمی‌برد؛ مغرور نيست و هيچگاه خودستايی نمی‌كند؛[۵] به ديگران بدی نمی‌كند؛ خودخواه نيست و باعث رنجش كسی نمی‌شود. كسی كه محبت دارد، پرتوقع نيست و از ديگران انتظار بيجا ندارد؛ عصبی و زودرنج نيست و كينه به دل نمی‌گيرد؛[۶] هرگز از بی‌انصافی و بی‌عدالتی خوشحال نمی‌شود، بلكه از پيروز شدن راستی شاد می‌گردد.[۷] كسی كه محبت دارد در هر وضعی وفادار می‌ماند، هميشه اعتماد دارد، هرگز اميدش را از دست نمی دهد و در هر شرايطی تحمل می كند.[۸] همۀ عطايايی كه خدا به ما می‌بخشد، روزی به انتها خواهد رسيد. نبوتها، سخن گفتن به زبانها و دانستن علم و اسرار، روزی پايان خواهد پذيرفت. اما محبت تا ابد باقی خواهد ماند و از ميان نخواهد رفت.[۹] درحال حاضر، با وجود تمام اين عطايا، علم و نبوتهای ما جزئی و نارساست.[۱۰] اما زمانی كه از هر جهت كامل شديم، ديگر نيازی به اين عطايا نخواهد بود و همه از بين خواهند رفت.[۱۱] می‌توانم اين مثال را بياورم كه به هنگام كودكی، مانند يک كودک سخن می‌گفتم و مانند يک كودک فكر و استدلال می‌كردم. اما چون بزرگ شدم، فكرم رشد كرد و كارهای كودكانه را ترک كردم.[۱۲] آنچه اكنون می‌بينيم و می دانيم، تار و مبهم است؛ اما روزی همه چيز را واضح و روشن خواهيم ديد، به همان روشنی كه خدا اكنون قلب ما را می‌بيند.[۱۳] پس، سه چيز هميشه باقی خواهد ماند: ايمان، اميد و محبت، اما از همۀ اينها بزرگتر، محبت است.

روميان ۶:۱-۲۳
[۱] خوب، اكنون چه بايد كرد؟ آيا بايد به زندگی گذشته و گناه‌آلود خود ادامه دهيم تا خدا نيز لطف و بخشش بيشتری به ما نشان دهد؟[۲] هرگز! مگر نمی‌دانيد كه وقتی به مسيح ايمان آورديم و غسل تعميد گرفتيم، جزئی از وجود پاک او شديم و با مرگ او، طبيعت گناه‌آلود ما نيز مرد؟ پس، حال، كه قدرت گناه در ما نابود شده است، چگونه می‌توانيم باز به زندگی گناه‌آلود سابق خود ادامه دهيم؟[۳] ***[۴] هنگامی كه مسيح مرد، طبيعت كهنۀ ما هم كه گناه را دوست می‌داشت، با او در آبِ تعميد دفن شد؛ و زمانی كه خدای پدر با قدرت پر جلال خود، مسيح را به زندگی بازگرداند، ما نيز در آن زندگی تازه و عالی شريک شديم.[۵] بنابراين، ما جزئی از وجود مسيح شده‌ايم. بعبارت ديگر، هنگامی كه مسيح بر روی صليب مرد، در واقع ما نيز با او مرديم؛ و اكنون كه او پس از مرگ زنده شده است، ما نيز در زندگی تازۀ او شريک هستيم و مانند او پس از مرگ زنده خواهيم شد.[۶] آن خواسته‌های پيشين و ناپاک ما با مسيح بر روی صليب ميخكوب شد. آن قسمت از وجود ما كه خواهان گناه بود، درهم شكسته شد، بطوری كه بدن ما كه قبلاً اسير گناه بود، اكنون ديگر در چنگال گناه نيست و از اسارت و بردگی گناه آزاد است.[۷] زيرا وقتی نسبت به گناه می‌ميريم، از كشش و قدرت آن آزاد می‌شويم؛[۸] و از آنجا كه طبيعت كهنه و گناهكار ما با مسيح مرد، می‌دانيم كه بايد در زندگی جديد مسيح نيز شريک باشيم.[۹] مسيح پس از مرگ زنده شد و ديگر هرگز نخواهد مرد و مرگ بر او تسلطی ندارد.[۱۰] مسيح مرد تا قدرت گناه را در هم بكوبد و اكنون تا ابد زنده است تا با خدا رابطۀ ابدی داشته باشد.[۱۱] به همين ترتيب، شما هم طبيعت كهنه و گناهكار خود را برای گناه مرده بدانيد، اما بوسيلۀ عيسی مسيح خود را برای خدا زنده تصور كنيد.[۱۲] خلاصه ديگر اجازه ندهيد كه گناه بر اين بدن فانی شما حكمرانی كند و به هيچ وجه تسليم خواهشهای گناه‌آلود نشويد.[۱۳] اجازه ندهيد هيچ عضوی از بدن شما وسيله‌ای باشد برای گناه كردن، بلكه خود را كاملاً به خدا بسپاريد و سراسر وجود خود را به او تقديم كنيد؛ زيرا شما از مرگ به زندگی بازگشته‌ايد و بايد وسيله‌ای مفيد در دست خداوند باشيد تا هدفهای نيكوی او را تحقق بخشيد.[۱۴] پس گناه ديگر ارباب شما نباشد، زيرا اكنون ديگر در قيد شريعت نيستيد تا گناه شما را اسير خود سازد بلكه به فيض و لطف خدا از قيد آن آزاد شده‌ايد.[۱۵] اما اگر نجات ما از راه اجرای شريعت و احكام خدا بدست نمی‌آيد، بلكه خدا آن را بخاطر فيض و لطف خود به ما عطا می‌كند، آيا اين بدان معناست كه می‌توانيم باز هم گناه كنيم؟ هرگز![۱۶] مگر نمی‌دانيد كه اگر اختيار زندگی خود را بدست كسی بسپاريد و مطيع او باشيد، شما بردۀ او خواهيد بود، و او ارباب شما؟ شما می‌توانيد گناه و مرگ را بعنوان ارباب انتخاب كنيد، و يا اطاعت از خدا و زندگی جاويد را.[۱۷] اما خدا را شكر كه اگر چه در گذشته با ميل خود اسير و بردۀ گناه بوديد، اما اكنون با تمام وجود مطيع تعليمی شده‌ايد كه خدا به شما سپرده است؛[۱۸] و از بردگی گناه آزاد شده‌ايد تا از اين پس، بردۀ پاكی و صداقت باشيد.[۱۹] اين مسايل را بطور ساده در قالب روابط ارباب و برده بيان می‌كنم تا آن را بهتر درک كنيد: منظورم اينست كه همانطور كه در گذشته بردۀ همه نوع گناه بوديد، اكنون نيز به خدمت آن اموری كمر ببنديد كه راست و مقدس هستند.[۲۰] در آن روزها كه بردۀ گناه بوديد، در قيد و بند نيكی و راستی نبوديد.[۲۱] اما فايدۀ چنين زندگی چه بود؟ خودتان اكنون از آن كارها شرمگين هستيد، زيرا نتيجه‌ای جز هلاكت ابدی نداشتند.[۲۲] اما الان شما از قدرت گناه آزاد شده‌ايد و در خدمت خدا هستيد؛ بنابراين، او نيز شما را هر روز پاكتر و شايسته‌تر می‌سازد تا سرانجام زندگی جاويد نصيبتان گردد.[۲۳] زيرا هر كه گناه كند، تنها دستمزدی كه خواهد يافت، مرگ است؛ اما هر كه به خداوند ما عيسی مسيح ايمان آورد، پاداش او از خدا زندگی جاويد است.

متی ۱۹:۱-۳۰
[۱] چون عيسی سخنان خود را به پايان رساند، جليل را ترک كرد و به ناحيه‌ای از يهوديه در آنسوی رود اردن رفت.[۲] جمعيت انبوهی نيز بدنبال او براه افتادند و در آنجا عيسی بيماران ايشان را شفا بخشيد.[۳] آنگاه بعضی از فريسيان پيش آمدند تا با بحث و گفتگو، او را غافلگير كنند. پس به عيسی گفتند: «آيا شما اجازه می‌دهيد مرد زن خود را طلاق دهد؟»[۴] عيسی جواب داد: «مگر شما كتاب آسمانی را نمی‌خوانيد؟ در كتاب آسمانی نوشته شده است كه در آغاز خلقت، پروردگار مرد و زن را آفريد[۵] و دستور داد مرد از پدر و مادر خود جدا شود و برای هميشه به زن خود بپيوندد و با او يكی شود، بطوری كه آن دو نفر ديگر دو تن نيستند بلكه يک تن. هيچ انسانی حق ندارد آن دو را كه خدا به هم پيوسته است، جدا كند.»[۶] ***[۷] پرسيدند: «اگر چنين است، چرا موسی فرموده كه مرد می‌تواند زنش را طلاق بدهد، و كافی است كه طلاقنامه‌ای بنويسد و به دست زنش بدهد و از او جدا شود؟»[۸] عيسی جواب داد: «موسی چنين گفت زيرا می‌دانست شما چقدر سنگدل و بيرحم هستيد. اما اين خواست خداوند در آغاز خلقت نبود.[۹] و من به شما می‌گويم كه هر كس زن خود را به هر علتی بغير از علت زنا طلاق دهد و با زن ديگری ازدواج كند، زناكار محسوب می‌شود.»[۱۰] شاگردان عيسی به او گفتند: «با اين حساب، ازدواج نكردن بهتر است!»[۱۱] عيسی فرمود: «هر انسانی نمی‌تواند از ازدواج بپرهيزد، بلكه فقط كسانی می‌توانند مجرد بمانند كه از خداوند فيض خاصی يافته باشند.[۱۲] بعضی بعلت نقص مادرزادی قادر به ازدواج نيستند؛ بعضی را نيز مردم ناقص كرده‌اند و نمی‌توانند ازدواج كنند؛ و بعضی نيز به خاطر خدمت خدا ازدواج نمی‌كنند. هر كه قدرت اجرای اين اصل ازدواج را دارد، بگذاريد آن را بپذيرد.»[۱۳] مردم بچه‌های كوچک را نزد عيسی آوردند تا او دست بر سر آنان بگذارد و برای ايشان دعا كند. ولی شاگردان، آنها را برای اين كار سرزنش كردند و گفتند: «مزاحم نشويد.»[۱۴] عيسی فرمود: «بگذاريد كودكان نزد من آيند و مانع ايشان نشويد. زيرا فقط كسانی كه مانند اين كودكان باشند، از بركات ملكوت خداوند برخوردار خواهند شد.»[۱۵] سپس دست بر سر ايشان گذاشت و آنان را بركت داده، از آنجا رفت.[۱۶] در همان روزها، شخصی نزد عيسی آمد و پرسيد: «استاد، من چه كار نيكی انجام دهم تا بتوانم زندگی جاويد را داشته باشم؟»[۱۷] عيسی گفت: «چرا از من دربارۀ كار نيک می‌پرسی؟ غير از خدا چه نيكويی می‌تواند وجود داشته باشد؟ ولی در جوابت بايد بگويم كه اگر احكام خدا را نگاه داری، زندگی جاويد خواهی داشت.»[۱۸] پرسيد: «كدام يک از احكام را؟» عيسی جواب داد: «قتل نكن، زنا نكن، دزدی نكن، دروغ نگو،[۱۹] به پدر و مادرت احترام بگذار، ديگران را مانند خودت دوست داشته باش.»[۲۰] مرد جواب داد: «من هميشه تمام اين دستورها را نگاه داشته‌ام. حالا ديگر چه بايد بكنم؟»[۲۱] عيسی به او گفت: «اگر می‌خواهی اين راه را به كمال برسانی، برو و هر چه داری بفروش و پولش را به فقرا بده تا گنج تو در آسمان باشد نه بر زمين! آنگاه بيا و مرا پيروی كن!»[۲۲] ولی وقتی مرد جوان اين را شنيد، اندوهگين از آنجا رفت، زيرا ثروت بسيار داشت.[۲۳] آنگاه عيسی به شاگردانش گفت: «اين را بدانيد كه ورود يک ثروتمند به ملكوت خداوند بسيار مشكل است.[۲۴] باز به شما می‌گويم، گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از وارد شدن ثروتمند به ملكوت خدا!»[۲۵] شاگردان از اين سخن حيران شده، پرسيدند: «پس چه كسی در اين دنيا می‌تواند نجات پيدا كند؟»[۲۶] عيسی نگاهی به ايشان انداخت و فرمود: «از نظر انسان اين كار غير ممكن است، ولی نزد خدا همه چيز ممكن است.»[۲۷] پطرس گفت: «ما از همه چيز دست كشيده‌ايم تا به دنبال شما بياييم. حال، چه سودی عايد ما می‌شود؟»[۲۸] عيسی جواب داد: «وقتی من در آن دنيای جديد بر تخت سلطنتم بنشينم، شما شاگردان من نيز بر دوازده تخت نشسته، دوازده قبيلۀ اسرائيل را داوری خواهيد نمود.[۲۹] هر كه بخاطر من از برادر و خواهر، پدر و مادر و فرزند، خانه و زمين چشم بپوشد، صد چندان بيشتر خواهد يافت و زندگی جاويد را نيز بدست خواهد آورد.[۳۰] ولی بسياری كه اكنون اول هستند، آخرخواهند شد و كسانی كه آخرند، اول.»

پيدايش ۱۹:۱-۳۸
[۱] غروب همان روز وقتی كه آن دو فرشته به دروازۀ شهر سدوم رسيدند، لوط در آنجا نشسته بود. بمحض مشاهدهٔ آنها، از جا برخاست و به استقبالشان شتافت و گفت: «ای سَروَران، امشب به منزل من بياييد و مهمان من باشيد. فردا صبحِ زود هر وقت بخواهيد، می‌توانيد حركت كنيد.»[۲] ولی آنها گفتند: «در ميدان شهر شب را به سر خواهيم برد.»[۳] لوط آنقدراصرار نمود تا اينكه آنها راضی شدند و به خانۀ وی رفتند. او نان فطير پخت و شام مفصلی تهيه ديد و به ايشان داد كه خوردند.[۴] سپس در حالی كه آماده می‌شدند كه بخوابند، مردان شهر سدوم، پير و جوان، از گوشه و كنار شهر، منزل لوط را محاصره كرده،[۵] فرياد زدند: «ای لوط، آن دو مرد را كه امشب مهمان تو هستند، پيش ما بياور تا به آنها تجاوز كنيم.»[۶] لوط از منزل خارج شد تا با آنها صحبت كند و در را پشت سر خود بست.[۷] او به ايشان گفت: «دوستان، خواهش می‌كنم چنين كار زشتی نكنيد.[۸] ببينيد، من دو دختر باكره دارم. آنها را به شما می‌دهم. هر كاری كه دلتان می‌خواهد با آنها بكنيد؛ اما با اين دو مرد كاری نداشته باشيد، چون آنها در پناه من هستند.»[۹] مردان شهر جواب دادند: «از سر راه ما كنار برو! ما اجازه داديم در شهر ما ساكن شوی و حالا به ما امر و نهی می‌كنی. الان با تو بدتر از آن كاری كه می‌خواستيم با آنها بكنيم، خواهيم كرد.» آنگاه بطرف لوط حمله برده، شروع به شكستن در خانهٔ او نمودند.[۱۰] اما آن دو مرد دست خود را دراز كرده، لوط را به داخل خانه كشيدند و در را بستند،[۱۱] و چشمان تمام مردانی را كه در بيرون خانه بودند، كور كردند تا نتوانند درِ خانه را پيدا كنند.[۱۲] آن دو مرد از لوط پرسيدند: «در اين شهر چند نفر قوم و خويش داری؟ پسران و دختران و دامادان و هر كسی را كه داری از اين شهر بيرون ببر.[۱۳] زيرا ما اين شهر را تماماً ويران خواهيم كرد. فرياد عليه ظلمِ مردمِ اين شهر بحضور خداوند رسيده و او ما را فرستاده است تا آن را ويران كنيم.»[۱۴] پس لوط با شتاب رفت و به نامزدان دخترانش گفت: «عجله كنيد! از شهر بگريزيد، چون خداوند می‌خواهد آن را ويران كند!» ولی اين حرف به نظر آنها مسخره آمد.[۱۵] سپيده دم روز بعد، آن دو فرشته به لوط گفتند: «عجله كن! همسر و دو دخترت را كه اينجا هستند بردار و تا دير نشده فرار كن والاّ شما هم با مردمِ گناهكار اين شهر هلاک خواهيد شد.»[۱۶] در حالی كه لوط درنگ می‌كرد آن دو مرد دستهای او و زن و دو دخترش را گرفته، به جای امنی به خارج شهر بردند، چون خداوند بر آنها رحم كرده بود.[۱۷] يكی از آن دو مرد به لوط گفت: «برای نجات جان خود فرار كنيد و به پشت سر هم نگاه نكنيد. به كوهستان برويد، چون اگر در دشت بمانيد مرگتان حتمی است.»[۱۸] لوط جواب داد: «ای سَروَرم، تمنا می‌كنم از ما نخواهيد چنين كاری بكنيم.[۱۹] حال كه اين چنين در حق من خوبی كرده، جانم را نجات داده‌ايد، بگذاريد بجای فرار به كوهستان، به آن دهكدۀ كوچک بروم، زيرا می‌ترسم قبل از رسيدن به كوهستان اين بلا دامنگير من بشود و بميرم. ببينيد اين دهكده چقدر نزديک و كوچک است! اينطور نيست؟ پس بگذاريد به آنجا بروم و در امان باشم.»[۲۰] ***[۲۱] او گفت: «بسيار خوب، خواهش تو را می‌پذيرم و آن دهكده را خراب نخواهم كرد.[۲۲] پس عجله كن! زيرا تا وقتی به آنجا نرسيده‌ای، نمی‌توانم كاری انجام دهم.» (از آن پس آن دهكده را صوغر يعنی «كوچک» نام نهادند.)[۲۳] آفتاب داشت طلوع می‌كرد كه لوط وارد صوغر شد.[۲۴] آنگاه خداوند از آسمان گوگرد مشتعل بر سدوم و عموره بارانيد[۲۵] و آنها را با همهٔ شهرها و دهات آن دشت و تمام سكنه و نباتات آن بكلی نابود كرد.[۲۶] اما زن لوط به پشت سر نگاه كرد و به ستونی از نمک مبدل گرديد.[۲۷] ابراهيم صبح زود برخاست و بسوی مكانی كه در آنجا در حضور خداوند ايستاده بود، شتافت.[۲۸] او بسوی شهرهای سدوم و عموره و آن دشت نظر انداخت و ديد كه اينک دود از آن شهرها چون دود كوره بالا می‌رود.[۲۹] هنگامی كه خدا شهرهای دشتی را كه لوط در آن ساكن بود نابود می‌كرد، دعای ابراهيم را اجابت فرمود و لوط را از گرداب مرگ كه آن شهرها را به كام خود كشيده بود، رهانيد.[۳۰] اما لوط ترسيد در صوغر بماند. پس آنجا را ترک نموده، با دو دختر خود به كوهستان رفت و در غاری ساكن شد.[۳۱] روزی دختر بزرگ لوط به خواهرش گفت: «در تمامی اين ناحيه مردی يافت نمی‌شود تا با ما ازدواج كند. پدر ما هم بزودی پير خواهد شد و ديگر نخواهد توانست نسلی از خود باقی گذارد.[۳۲] پس بيا به او شراب بنوشانيم و با وی همبستر شويم و به اين طريق نسل پدرمان را حفظ كنيم.»[۳۳] پس همان شب او را مست كردند و دختر بزرگتر با پدرش همبستر شد. اما لوط از خوابيدن و برخاستن دخترش آگاه نشد.[۳۴] صبح روز بعد، دختر بزرگتر به خواهر كوچک خود گفت: «من ديشب با پدرم همبستر شدم. بيا تا امشب هم دوباره به او شراب بنوشانيم و اين دفعه تو برو و با او همبستر شو تا بدين وسيله نسلی از پدرمان نگهداريم.»[۳۵] پس آن شب دوباره او را مست كردند و دختر كوچكتر با او همبستر شد. اين بار هم لوط مثل دفعۀ پيش چيزی نفهميد.[۳۶] بدين طريق آن دو دختر از پدر خود حامله شدند.[۳۷] دختر بزرگتر پسری زاييد و او را موآب ‌ ناميد. (قبيلهٔ موآب از او به وجود آمد.)[۳۸] دختر كوچكتر نيز پسری زاييد ونام او را بِن‌عمّی ‌ گذاشت. (قبيله عمون ازاو بوجود آمد.)

Persian Bible (FACB) 2005
Persian Contemporary Bible Copyright © 1995‎, 2005, 2018 by Biblica‎, Inc.®