A A A A A

کلیسا: [مثلهای عیسی]

متی ۵:۱۴-۱۶
[۱۴] شما نور جهان می‌باشيد. شما همچون شهری هستيد كه بر تپه‌ای بنا شده و در شب می‌درخشد و همه آن را می‌بينند.[۱۵] چراغ را روشن نمی‌كنند تا آنرا زير كاسه بگذارند، بلكه روی چراغدان، تا كسانی كه درخانه هستند از نورش استفاده كنند.[۱۶] پس نور خود را پنهان مسازيد، بلكه بگذاريد نور شما بر مردم بتابد، تا كارهای نيک شما را ديده، پدر آسمانی‌تان را تمجيد كنند.

متی 7:1-5
[1] «از كسی ايراد نگيريد تا از شما نيز ايراد نگيرند. زيرا هرطور كه با ديگران رفتار كنيد، همانگونه با شما رفتار خواهند كرد.[2] ***[3] چرا پر كاه را در چشم برادرت می‌بينی، اما تير چوب را در چشم خودت نمی‌بينی؟[4] چگونه جرأت می‌كنی بگويی: اجازه بده پركاه را از چشمت درآورم، در حالی كه خودت چوبی در چشم داری؟[5] ای متظاهر، نخست چوب را از چشم خود درآور تا بهتر بتوانی پر كاه را در چشم برادرت ببينی.

متی 9:16-17
[16] «هيچيک از شما به لباس پوسيده، پارچۀ نو وصله نمی‌كند، زيرا وصله، لباس را پاره می‌كند و سوراخ، گشادتر می‌شود.[17] و يا كسی شراب تازه را در مَشک كهنه نمی‌ريزد، چون در اثر فشار شراب، مشک پاره می‌شود؛ هم مشک از بين می‌رود و هم شراب ضايع می‌شود. شراب تازه را بايد در مشک تازه ريخت، تا هم شراب سالم بماند، هم مشک.»

متی 12:24-30
[24] ولی هنگامی كه خبر اين معجزه به گوش فريسيان رسيد، گفتند: «عيسی به اين دليل می‌تواند ارواح ناپاک را از مردم بيرون كند زيرا خودش شيطان و رئيس ديوهاست.»[25] عيسی كه فكر ايشان را درک می‌كرد، فرمود: «هر حكومتی كه به دسته‌های مخالف تقسيم شود، نابودی آن حتمی است؛ و همچنين، شهر يا خانه‌ای كه درآن تفرقه باشد، برقرار نخواهد ماند.[26] حال چگونه ممكن است شيطان بخواهد شيطان را بيرون كند؟ زيرا اين كار باعث نابودی حكومتش خواهد شد.[27] اگر شما معتقديد كه من با نيروی شيطانی ارواح ناپاک را بيرون می‌كنم، پس هم‌مسلكان شما با چه نيرويی آنها را بيرون می‌كنند؟ آنان خودشان جواب اين تهمت شما را می‌دهند.[28] «ولی اگر من بوسيلۀ روح خدا، ارواح ناپاک را بيرون می‌كنم، پس بدانيد كه ملكوت خداوند در ميان شما آغاز شده است.[29] كسی نمی‌تواند حكومت را از چنگ شيطان بيرون بكشد، مگر اينكه نخست او را ببندد. فقط در اين صورت می‌شود روح‌های شيطانی را بيرون كرد.[30] هركس به من كمک نمی‌كند، به من ضرر می‌رساند.

متی 13:1-23
[1] در همان روز، عيسی از خانه خارج شد و به كنار دريا رفت.[2] چيزی نگذشت كه عدۀ زيادی دور او جمع شدند. او نيز سوار قايق شد و در حاليكه همه در ساحل ايستاده بودند، به تعليم ايشان پرداخت. در حين تعليم، حكايت‌های بسياری برای ايشان تعريف كرد، كه يكی از آنها اين چنين بود: «كشاورزی در مزرعه‌اش تخم می‌كاشت.[3] ***[4] همين طور كه تخمها را به اطراف می‌پاشيد، بعضی در گذرگاه كشتزار افتاد. پرنده‌ها آمدند و آنها را خوردند.[5] بعضی روی خاكی افتاد كه زيرش سنگ بود. تخمها روی آن خاک كم‌عمق، خيلی زود سبز شدند.[6] ولی وقتی خورشيد سوزان بر آنها تابيد، همه سوختند و از بين رفتند، چون ريشۀ عميقی نداشتند.[7] بعضی از تخمها لابلای خارها افتاد. خارها و تخمها با هم رشد كردند و ساقه‌های جوان گياه زير فشار خارها خفه شد.[8] ولی مقداری از اين تخمها روی خاک خوب افتاد، و از هر تخم، سی و شصت و حتی صد تخم ديگر بدست آمد.[9] اگر گوش شنوا داريد، خوب گوش دهيد!»[10] در اين موقع شاگردان، نزد او آمدند و از او پرسيدند: «چرا هميشه حكايت‌هايی تعريف می‌كنيد كه دركشان مشكل است؟»[11] عيسی به ايشان فرمود: «قدرت درک اسرار ملكوت خدا فقط به شما عطا شده، و به ديگران چنين دركی بخشيده نشده است.»[12] سپس به ايشان گفت: «به كسی كه دارد، باز هم داده می‌شود، تا آنچه دارد زياد شود. ولی از كسی كه چيزی ندارد، آن مقدار كمی هم كه دارد گرفته می‌شود. به همين دليل است كه من اين حكايتها را می‌گويم تا مردم بشنوند و ببينند ولی نفهمند.[13] ***[14] در كتاب اشعيای نبی دربارۀ اين مردم پيشگويی شده كه: ايشان می‌شنوند ولی نمی‌فهمند، نگاه می‌كنند ولی نمی‌بينند.[15] زيرا فكر ايشان از كار افتاده، گوشهايشان سنگين شده، و چشمانشان بسته شده است. وگرنه می‌ديدند و می‌شنيدند و می‌فهميدند، و بسوی خدا باز می‌گشتند تا خدا آنان را شفا بخشد.[16] «اما خوشابحال شما كه چشمانتان می‌بينند و گوشهايتان می‌شنوند.[17] بسياری از پيغمبران و مردان خدا آرزو داشتند چيزی را كه شما می‌بينيد، ببينند، و آنچه را كه می‌شنويد، بشنوند، ولی نتوانستند.[18] «اكنون معنی حكايت كشاورز را برای شما بيان می‌كنم:[19] گذرگاه كشتزار كه تخمها بر آن افتاد، دل سخت كسی را نشان می‌دهد كه گر چه مژدۀ ملكوت خداوند را می‌شنود، ولی آن را درک نمی‌كند. در همان حال، شيطان سر می‌رسد و تخمها را از قلب او می‌ربايد.[20] «خاكی كه زيرش سنگ بود، دل كسی را نشان می‌دهد كه تا پيغام خدا را می‌شنود فوراً با شادی آن را قبول می‌كند،[21] ولی چون آن را عميقاً درک نكرده است، در دل او ريشه‌ای نمی‌دواند و به محض اينكه آزار و اذيتی بخاطر ايمانش می‌بيند، شور و حرارت خود را از دست می‌دهد و از ايمان برمی‌گردد.[22] زمينی كه از خارها پوشيده شده بود، حالت كسی را نشان می‌دهد كه پيغام را می‌شنود ولی نگرانيهای زندگی و عشق به پول، كلام خدا را در او خفه می‌كنند، و او نمی‌تواند خدمت مؤثری برای خدا انجام دهد.[23] و اما زمين خوب قلب كسی را نشان می‌دهد كه به پيغام خدا گوش می‌دهد و آن را می‌فهمد و به ديگران نيز می‌رساند و سی، شصت و حتی صد نفر به آن ايمان می‌آورند.»

متی 13:24-30
[24] عيسی مَثَل ديگری به اين شرح برای ايشان آورد: «آنچه در ملكوت خداوند روی می‌دهد، مانند ماجرای آن شخصی است كه در مزرعۀ خود تخم خوب كاشته بود.[25] يک شب وقتی او خوابيده بود، دشمن او آمد و لابلای تخم گندم، علف هرز كاشت و رفت.[26] وقتی گندم رشد كرد و خوشه داد، علف هرز هم با آن بالا آمد.[27] «كارگران او آمدند و به او خبر دادند كه: آقا، اين مزرعه كه شما تخم خوب در آن كاشتيد، پر از علف هرز شده است.[28] «او جواب داد: اين كار دشمن است. گفتند: می‌خواهيد برويم علف‌های هرز را از خاک بيرون بكشيم؟[29] «جواب داد: نه! اين كار را نكنيد. ممكن است هنگام درآوردن آنها، گندمها نيز از ريشه در بيايند.[30] بگذاريد تا وقت درو، هر دو با هم رشد كنند، آنگاه به دروگرها خواهم گفت علف هرز را دسته كنند و بسوزانند و گندم را در انبار ذخيره نمايند.»

متی 13:31-32
[31] عيسی باز مَثَل ديگری برای ايشان آورد: «ملكوت خدا مانند دانۀ ريز خردل است كه در مزرعه‌ای كاشته شده باشد. دانۀ خردل كوچكترين دانه‌هاست؛ باوجود اين، وقتی رشد می‌كند از تمام بوته‌های ديگر بزرگتر شده، به اندازۀ يک درخت می‌شود، بطوری كه پرنده‌ها می‌آيند و در لابلای شاخه‌هايش لانه می‌كنند.»[32] ***

متی 13:33-34
[33] اين مَثَل را نيز گفت: «می‌توان آنچه را كه در ملكوت خداوند روی می‌دهد، به زنی تشبيه كرد كه نان می‌پزد. او يک پيمانه آرد برمی‌دارد و با خميرمايه مخلوط می‌كند تا خمير وَر بيايد.»[34] عيسی برای بيان مقصود خود هميشه از اين نوع امثال و حكايات استفاده می‌كرد؛ و اين چيزی بود كه انبياء نيز پيشگويی كرده بودند. پس هرگاه برای مردم سخن می‌گفت، مَثَلی نيز می‌آورد. زيرا در كتاب آسمانی پيشگويی شده بود كه «من با مَثَل و حكايت سخن خواهم گفت و اسراری را بيان خواهم نمود كه از زمان آفرينش دنيا تا حال پوشيده مانده است.»

متی 13:44
«ملكوت آسمان مانند گنجی است كه مردی در يک مزرعه پيدا كرد و دوباره آن را زير خاک پنهان نمود و از ذوق آن، رفت و هر چه داشت فروخت تا پول كافی بدست آوَرَد و آن مزرعه را بخرد و صاحب آن گنج شود.»

متی 13:45-46
[45] «ملكوت آسمان را می‌توان به گونه‌ای ديگر نيز توصيف كرد. يک تاجر مرواريد، در جستجوی مرواريدهای مرغوب بود.[46] سرانجام وقتی به مرواريد با ارزشی دست يافت، رفت و هر چه داشت فروخت تا آن را بخرد.»

متی 13:47-50
[47] «باز می‌توان ملكوت آسمان را اينچنين توصيف كرد. ماهيگيران تور ماهيگيری را داخل آب می‌اندازند و انواع گوناگون ماهی در تورشان جمع می‌شود. سپس آن را به ساحل می‌كشند و ماهيهای خوب را از بد جدا می‌كنند و خوبها را در ظرف می‌ريزند و بدها را دور می‌اندازند.[48] ***[49] در آخر دنيا نيز همينطور خواهد شد. فرشتگان آمده، انسانهای خوب را از بد جدا خواهند كرد؛[50] انسانهای بد را داخل آتش خواهند افكند كه در آنجا گريه خواهد بود و فشار دندانها بر هم.

متی 15:10-20
[10] سپس، عيسی مردم را نزد خود خواند و فرمود: «به سخنان من گوش دهيد و سعی كنيد درک نماييد.[11] هيچكس با خوردن چيزی نجس نمی‌شود. چيزی كه انسان را نجس می‌سازد، سخنان و افكار اوست.»[12] در اين موقع شاگردانش نزد او آمدند و گفتند: «فريسی‌ها از گفته‌های شما ناراحت شده‌اند.»[13] عيسی جواب داد: «هر نهالی كه پدر آسمانی من نكاشته باشد، از ريشه كنده می‌شود. پس، با آنان كاری نداشته باشيد. ايشان كورهايی هستند كه عصاكش كورهای ديگر شده‌اند. پس هر دو در چاه خواهند افتاد.»[14] ***[15] آنگاه پطرس از عيسی خواست تا توضيح دهد كه چگونه ممكن است انسان چيز ناپاک بخورد و نجس نشود.[16] عيسی گفت: «آيا شما نيز درک نمی‌كنيد؟![17] آيا متوجه نيستيد كه آنچه انسان می‌خورد، وارد معده‌اش شده، و بعد از بدن دفع می‌گردد؟[18] اما سخنان بد از دل بد بيرون می‌آيد و گوينده را نجس می‌سازد.[19] زيرا از دل بد اين قبيل چيزها بيرون می‌آيد: فكرهای پليد، آدم‌كشی، زنا و روابط نامشروع، دزدی، دروغ و بدنام كردن ديگران.[20] بلی، اين چيزها هستند كه انسان را نجس می‌سازند، و نه غذا خوردن با دستهای آب نكشيده!»

متی ۱۸:۱۰-۱۴
[۱۰] «هيچگاه اين بچه‌های كوچک را تحقير نكنيد، چون آنها در آسمان فرشتگانی دارند كه هميشه در پيشگاه پدر آسمانی من حاضر می‌شوند.[۱۱] من آمده‌ام تا گمراهان را نجات بخشم.»[۱۲] «اگر مردی صد گوسفند داشته باشد، و يكی از آنها از گله دور بيفتد و گم شود، آن مرد چه می‌كند؟ آيا آن نود و نه گوسفند ديگر را در صحرا رها نمی‌كند تا به دنبال گوسفند گمشده‌اش برود؟[۱۳] بلی، او می‌رود و وقتی آن را پيدا كرد، برای آن يک گوسفند بيشتر شاد می‌شود تا برای آن نود و نه گوسفند كه جانشان در خطر نبوده است.[۱۴] به همين ترتيب، خواست پدر آسمانی من اين نيست كه حتی يكی از اين كودكان از دست برود و هلاک گردد.

متی ۱۸:۲۳-۳۵
[۲۳] آنگاه افزود: «وقايع ملكوت آسمان مانند ماجرای آن پادشاهی است كه تصميم گرفت حسابهای خود را تصفيه كند.[۲۴] در جريان اين كار، يكی از بدهكاران را به دربار آوردند كه مبلغ هنگفتی به پادشاه بدهكار بود.[۲۵] اما چون پول نداشت قرضش را بپردازد، پادشاه دستور داد در مقابل قرضش، او را با زن و فرزندان و تمام دارايی‌اش بفروشند.[۲۶] «ولی آن مرد بر پاهای پادشاه افتاد و التماس كرد و گفت: ای پادشاه استدعا دارم به من مهلت بدهيد تا همۀ قرضم را تا به آخر تقديم كنم.[۲۷] «پادشاه دلش بحال او سوخت. پس او را آزاد كرد و قرضش را بخشيد.[۲۸] «ولی وقتی اين بدهكار از دربار پادشاه بيرون آمد، فوری به سراغ همكارش رفت كه فقط صد تومان از او طلب داشت. پس گلوی او را فشرد و گفت: زود باش پولم را بده![۲۹] «بدهكار بر پاهای او افتاد و التماس كرد: خواهش می‌كنم مهلتی به من بده تا تمام قرضت را پس بدهم.[۳۰] «اما طلبكار راضی نشد و او را به زندان انداخت تا پولش را تمام و كمال بپردازد.[۳۱] «وقتی دوستان اين شخص ماجرا را شنيدند، بسيار اندوهگين شدند و به حضور پادشاه رفته، تمام جريان را بعرض او رساندند.[۳۲] پادشاه بلافاصله آن مرد را خواست و به او فرمود: ای ظالم بدجنس! من بخواهش تو آن قرض كلان را بخشيدم.[۳۳] آيا حقش نبود تو هم به اين همكارت رحم می‌كردی، همانطور كه من به تو رحم كردم؟[۳۴] «پادشاه بسيار غضبناک شد و دستور داد او را به زندان بيندازند و شكنجه دهند، و تا دينار آخر قرضش را نپرداخته، آزادش نكنند.[۳۵] «بلی، و اين چنين پدر آسمانی من با شما رفتار خواهد كرد اگر شما برادرتان را از ته دل نبخشيد.»

متی ۲۰:۱-۱۶
[۱] «وقايع ملكوت خدا را می‌توان به ماجرای صاحب باغی تشبيه كرد كه صبح زود بيرون رفت تا برای باغ خود چند كارگر بگيرد.[۲] با كارگرها قرار گذاشت كه به هر يک، مزد يک روز كامل را بپردازد؛ سپس همه را به سر كارشان فرستاد.[۳] «ساعاتی بعد، بار ديگر بيرون رفت و كارگرانی را در ميدان ديد كه بيكار ايستاده‌اند.[۴] پس، آنان را نيز به باغ خود فرستاد و گفت كه هر چه حقشان باشد، غروب به ايشان خواهد داد.[۵] نزديک ظهر، و نيز ساعت سه بعد از ظهر، باز عدۀ بيشتری را به كار گمارد.[۶] «ساعت پنج بعد از ظهر، بار ديگر رفت و چند نفر ديگر را پيدا كرد كه بيكار ايستاده بودند و پرسيد: «چرا تمام روز اينجا بيكار مانده‌ايد؟[۷] «جواب دادند: هيچكس به ما كار نداد. «به ايشان گفت: برويد به باغ من و كار كنيد.[۸] «غروب آن روز، صاحب باغ به سركارگر خود گفت كه كارگرها را فرا بخواند و از آخرين تا اولين نفر، مزدشان را بپردازد.[۹] به كسانی كه ساعت پنج به كار مشغول شده بودند، مزد يک روز تمام را داد.[۱۰] در آخر، نوبت كارگرانی شد كه اول از همه به كار مشغول شده بودند؛ ايشان انتظار داشتند بيشتر از ديگران مزد بگيرند. ولی به آنان نيز همان مقدار داده شد.[۱۱] «پس ايشان به صاحب باغ شكايت كرده، گفتند: به اينها كه فقط يک ساعت كار كرده‌اند، به اندازۀ ما داده‌ايد كه تمام روز زير آفتاب سوزان جان كنده‌ايم؟[۱۲] ***[۱۳] «مالک باغ رو به يكی از ايشان كرده، گفت: ای رفيق، من كه به تو ظلمی نكردم. مگر تو قبول نكردی با مزد يک روز كار كنی؟[۱۴] پس مزد خود را بگير و برو. دلم می‌خواهد به همه يک اندازه مزد بدهم.[۱۵] آيا من حق ندارم هر طور كه دلم می‌خواهد پولم را خرج كنم؟ آيا اين درست است كه تو از سخاوت من دلخور شوی؟[۱۶] «بلی، اينچنين است كه آنانی كه اول هستند، آخر می‌شوند و آنانی كه آخرند، اول.»

متی ۲۱:۲۸-۳۲
[۲۸] «اما نظرتان در اين مورد چيست؟ «مردی دو پسر داشت. به پسر بزرگتر گفت: پسرم، امروز به مزرعه برو و كار كن.[۲۹] جواب داد: «نمی‌روم!» ولی بعد پشيمان شد و رفت.[۳۰] پس از آن، به پسر كوچكترش همين را گفت. او جواب داد: «اطاعت می‌كنم آقا.» ولی نرفت.[۳۱] بنظر شما كدام پسر دستور پدر را اطاعت كرده است؟» جواب دادند: «البته پسر بزرگتر.» آنگاه عيسی منظورش را از اين حكايت بيان فرمود: «مطمئن باشيد گناهكاران و فاحشه‌ها زودتر از شما وارد ملكوت خداوند خواهند شد،[۳۲] زيرا يحيی شما را به توبه و بازگشت بسوی خدا دعوت كرد، اما شما به دعوتش توجهی نكرديد، در حاليكه بسياری از گناهكاران و فاحشه‌ها به سخنان او ايمان آوردند. حتی با ديدن اين موضوع، باز هم شما توبه نكرديد و ايمان نياورديد.»

متی ۲۱:۳۳-۴۵
[۳۳] «و اينک به اين حكايت گوش كنيد: «مالكی تاكستانی ساخت، دورتادور آن را ديوار كشيد، حوضی برای له كردن انگور ساخت، و يک برج هم برای ديدبانی احداث كرد و باغ را به چند باغبان اجاره داد، و خود به سفر رفت.[۳۴] «در موسم انگورچينی، مالک چند نفر را فرستاد تا سهم خود را از باغبانها تحويل بگيرد.[۳۵] ولی باغبانان به ايشان حمله كرده، يكی را گرفتند و زدند، يكی را كشتند و ديگری را سنگباران كردند.[۳۶] «مالک عده‌ای ديگر فرستاد تا سهم خود را بگيرد؛ ولی نتيجه همان بود.[۳۷] سرانجام پسر خود را فرستاد، با اين تصور كه آنها احترام او را نگاه خواهند داشت.[۳۸] «ولی وقتی باغبانها چشمشان به پسر مالک افتاد، به يكديگر گفتند: وارث باغ آمده؛ بياييد او را بكشيم و خودمان صاحب باغ شويم.[۳۹] پس او را از باغ بيرون كشيدند و كشتند.[۴۰] «حالا بنظر شما وقتی مالک باغ برگردد، با باغبانها چه خواهد كرد؟»[۴۱] سران قوم جواب دادند: «حتماً انتقام شديدی از آنان خواهد گرفت و باغ را به باغبانهايی اجاره خواهد داد تا بتواند سهم خود را بموقع از ايشان بگيرد.»[۴۲] آنگاه عيسی از ايشان پرسيد: «آيا شما هيچگاه اين آيه را در كتاب آسمانی نخوانده‌ايد كه: همان سنگی كه بنّاها دور انداختند، سنگ اصلی ساختمان شد. چقدر عالی است كاری كه خداوند كرده است![۴۳] «منظورم اين است كه خداوند بركات ملكوت خود را از شما گرفته، به قومی خواهد داد كه از محصول آن، سهم خداوند را به او بدهند.[۴۴] اگر كسی روی اين سنگ بيفتد، تكه‌تكه خواهد شد؛ و اگر اين سنگ بر روی كسی بيفتد، او را له خواهد كرد.»[۴۵] وقتی كاهنان اعظم و سران مذهبی متوجه شدند كه عيسی دربارۀ آنان سخن می‌گويد و منظورش از باغبانها در اين حكايت، خود آنهاست،

متی ۲۲:۱-۱۴
[۱] عيسی برای تشريح ملكوت آسمان، حكايت ديگری بيان كرده، گفت: «پادشاهی برای عروسی پسرش جشن مفصلی ترتيب داد[۲] ***[۳] و عدۀ بسياری را نيز به اين جشن دعوت كرد. وقتی همه چيز آماده شد، افراد خود را به دنبال دعوت‌شدگان فرستاد تا آنان را به جشن بياورند. اما هيچكس نيامد![۴] پس بار ديگر افرادی فرستاد تا بگويند: «عجله كنيد! به عروسی بياييد! زيرا گاوهای پرواری خود را سر بريده‌ام و همه چيز آماده است!»[۵] «ولی مهمانان با بی‌اعتنايی، پوزخندی زدند و هر يک به سر كار خود رفتند، يكی به مزرعه‌اش و ديگری به محل كسب خود![۶] حتی بعضی، فرستاده‌های پادشاه را زدند و چند نفرشان را نيز كشتند.[۷] «وقتی خبر به گوش پادشاه رسيد، به خشم آمد و فوری سپاهی فرستاده، همۀ آنان را كشت و شهرشان را به آتش كشيد.[۸] سپس به افراد خود گفت: جشن عروسی سر جای خود باقی است، اما مهمانانی كه من دعوت كرده بودم، لياقت آن را نداشتند.[۹] حال، به كوچه و بازار برويد و هر كه را ديديد به عروسی دعوت كنيد.[۱۰] «پس ايشان رفته، هر كه را يافتند، خوب و بد، با خود آوردند، بطوريكه تالار عروسی از مهمانان پر شد.[۱۱] ولی وقتی پادشاه وارد شد تا به مهمانان خوش آمد گويد، متوجه شد يكی از آنان لباس مخصوص عروسی را كه برايش آماده كرده بودند، به تن ندارد.[۱۲] «پادشاه از او پرسيد: رفيق، چرا بدون لباس عروسی به اينجا آمدی؟ ولی او جوابی نداشت بدهد.[۱۳] «پس پادشاه دستور داد: دست و پايش را ببنديد و بيرون در تاريكی رهايش كنيد تا در آنجا گريه و زاری كند.[۱۴] «پس ملاحظه می‌كنيد كه دعوت شدگان بسيارند، اما برگزيدگان كم!»

متی ۲۴:۳۲-۳۵
[۳۲] «حال از درخت انجير درس بگيريد. هر وقت شاخه‌های آن جوانه می‌زند و برگ می‌آورد، می‌فهميد كه تابستان بزودی فرا می‌رسد.[۳۳] همين طور نيز وقتی تمام اين نشانه‌ها را ببينيد، بدانيد كه پايان كار بسيار نزديک شده است.[۳۴] «مطمئن باشيد اين نسل خواهد ماند و همۀ اينها را به چشم خود خواهد ديد.[۳۵] «آسمان و زمين از بين خواهد رفت، اما كلام من تا ابد باقی خواهد ماند.

متی ۲۴:۴۵-۵۱
[۴۵] «آيا شما خدمتگزاران دانا و وفادار خداوند هستيد؟ آيا می‌توانيد از اهل خانۀ من مواظبت كنيد و به ايماندارانم هر روز خوراک دهيد؟[۴۶] خوشابحال شما اگر وقتی باز می‌گردم، شما را در حال انجام وظيفه ببينم.[۴۷] من اختيار تمام دارايی خود را به چنين خدمتگزاران وظيفه شناس خواهم سپرد.[۴۸] «ولی اگر شما خدمتگزاران بی‌وفايی باشيد و بگوييد: خداوندمان به اين زودی نمی‌آيد،[۴۹] و به همقطارانتان ظلم كنيد و به عياشی با ميگساران بپردازيد،[۵۰] آنگاه در لحظه‌ای كه انتظار نداريد، خداوندتان خواهد آمد،[۵۱] و شما را به سختی تنبيه خواهد كرد و به سرنوشت رياكاران دچار خواهد ساخت و به جايی خواهد انداخت كه گريه و ناله و فشار دندان بر دندان باشد.

متی ۲۵:۱-۱۳
[۱] «وقايع ملكوت خدا شبيه ماجرای ده دختر جوانی است كه نديمه‌های عروس بودند. اين نديمه‌ها چراغهای خود را روشن كردند تا به پيشواز داماد بروند.[۲] پنج تن از اين نديمه‌ها كه عاقل بودند، در چراغهای خود روغن كافی ريختند تا ذخيره داشته باشند؛ اما پنج تن ديگر كه نادان بودند، روغن كافی نريختند.[۳] ***[۴] ***[۵] «چون آمدن داماد بطول انجاميد، نديمه‌ها را خواب در ربود. اما در نيمه‌های شب، در اثر سروصدا از خواب پريدند: داماد می‌آيد! برخيزيد و به پيشوازش برويد![۶] ***[۷] «نديمه‌ها فوراً برخاستند و چراغهای خود را آماده كردند. پنج دختری كه روغن كافی نياورده بودند، چون چراغهايشان خاموش می‌شد، از پنج دختر ديگر روغن خواستند.[۸] ***[۹] «ولی ايشان جواب دادند: اگر از روغن خود به شما بدهيم، برای خودمان كفايت نخواهد كرد. بهتر است برويد و برای خودتان بخريد.[۱۰] «ولی وقتی آنان رفته بودند، داماد از راه رسيد و كسانی كه آماده بودند، با او به جشن عروسی داخل شدند و در بسته شد.[۱۱] «كمی بعد، آن پنج دختر ديگر رسيدند و از پشت در فرياد زدند: آقا، در را باز كنيد![۱۲] «اما جواب شنيدند: برويد! ديگر خيلی دير شده است![۱۳] «پس شما بيدار بمانيد و آماده باشيد چون نمی‌دانيد در چه روز و ساعتی من باز می‌گردم.

متی ۲۵:۱۴-۳۰
[۱۴] «ملكوت آسمان را می‌توان با اين حكايت نيز تشريح كرد: مردی عزم سفر داشت. پس خدمتگزاران خود را خواست و به آنان سرمايه‌ای داد تا در غياب او، آن را بكار بيندازند.[۱۵] «به هر كدام به اندازۀ توانايی‌اش داد: به اولی پنج كيسۀ طلا، به دومی دو كيسۀ طلا و به سومی يک كيسۀ طلا. سپس عازم سفر شد.[۱۶] اولی كه پنج كيسۀ طلا گرفته بود، بی‌درنگ مشغول خريد و فروش شد و طولی نكشيد كه پنج كيسۀ طلای ديگر هم به دارايی او اضافه شد.[۱۷] دومی هم كه دو كيسه طلا داشت، همين كار را كرد و دو كيسه طلای ديگر نيز سود برد.[۱۸] «ولی سومی كه يک كيسۀ طلا داشت، زمين را كند و پولش را زير سنگ مخفی كرد.[۱۹] «پس از مدتی طولانی، ارباب از سفر برگشت و خدمتگزاران خود را برای تصفيۀ حساب فرا خواند.[۲۰] «شخصی كه پنج كيسه طلا گرفته بود، ده كيسۀ طلا تحويل داد.[۲۱] ارباب به او گفت: آفرين، آفرين! حال كه در اين مبلغ كم درستكار بودی، مبلغ بيشتری به تو خواهم سپرد. بيا و در شادی من شريک شو.[۲۲] «سپس آن كه دو كيسه گرفته بود جلو آمد و گفت: آقا، شما دو كيسۀ طلا داده بوديد؛ دو كيسۀ ديگر هم سود آورده‌ام.[۲۳] «اربابش به او گفت: آفرين! تو خدمتگزار خوب و باوفايی هستی. چون در اين مبلغ كم، امانت خود را نشان دادی، حالا مبلغ بيشتری به تو می‌دهم. بيا و در شادی من شريک شو.[۲۴] «آنگاه آخری با يک كيسه جلو آمد و گفت: آقا، من می‌دانستم كه شما آنقدر مرد سختگيری هستيد كه حتی از زمينی كه چيزی در آن نكاشته‌ايد انتظار محصول داريد. پس، از ترسم پولتان را زير سنگ مخفی كردم تا مبادا از دست برود. بفرماييد اين هم پول شما.[۲۵] ***[۲۶] «ارباب جواب داد: ای آدم تنبل و بيهوده! اگر تو می‌دانستی كه من آنقدر سختگير هستم كه حتی از زمينی كه چيزی در آن نكاشته‌ام انتظار محصول دارم،[۲۷] پس چرا پولم را لااقل نزد صرافان نگذاشتی تا بهره‌اش را بگيرم؟[۲۸] سپس اضافه كرد: پول اين مرد را بگيريد و به آن شخصی بدهيد كه ده كيسۀ طلا دارد.[۲۹] چون كسی كه بتواند آنچه كه دارد خوب بكار ببرد، به او باز هم بيشتر داده می‌شود. ولی كسی كه كارش را درست انجام ندهد، آن را هر چقدر هم كوچک باشد از دست خواهد داد.[۳۰] حالا اين خدمتگزار را كه به درد هيچ كاری نمی‌خورد، بگيريد و در تاريكی بيندازيد، تا در آنجا از شدت گريه، دندانهايش را بر هم بفشارد.

Persian Bible (FACB) 2005
Persian Contemporary Bible Copyright © 1995‎, 2005, 2018 by Biblica‎, Inc.®